از همان زمانی که با سر هم بندی شدن «انقلاب»ی در سوریه به رهبری گروههای جهادی، روسیه و ایران از گردونه بیرون رفتند، معلوم بود که بازگشت ترامپ دارد با همه آنچه که او در مورد جنگهای جاری و سیاستهای دولتش وعده داده، بازتاب عملی پیدا می کند.
امروز باگذشت بیش از یک ماه از بازگشت ترامپ و به جریان افتادن مذاکرات بر سر ختم جنگ در اوکراین، به تنگنا رانده شدن آشکار اروپا، وعدههای لوکسی که به پوتین داده شده، نقش عربستان در این پروسه، راه حلهایی که برای غزه طرح میشود و شمشیر دو لب تهدید بمباران و پیشنهاد مذاکره بالای سر ایران معلوم است که کل این مسائل بناست بر یک بستر واحد مورد مداقه و نهایتاً «معامله» قرار گیرد. دو عرصه مهم دیگر در سیاستهای ترامپ یعنی سیاست داخلی و مواجهه با چین که در حقیقت دو چالش اصلیتر او هستند منتظر خلاصی از این حوزه پر خرج و پر دردسرند. حوزه ای که دخیل بودن آمریکا در آن در تمام طول قرن آمریکا از جنگ اول جهانی تا به امروز، ابزار اعمال هژمونی آن بوده است.
روسیه در مذاکره
ترامپ از بسیار پیشتر مدعی شده بود که جنگ در اوکراین را به سرعت خاتمه خواهد داد. همان جنگی که اساساً به همت و پشتوانه سیاسی و تسلیحاتی و امنیتی غرب بزرگ با محوریت خود آمریکا شکل گرفت و تداوم یافت.
۱. کل وقایع حول و حوش ختم جنگ در اوکراین که با اولین دور مذاکرات در عربستان آغاز شده و بزودی قرار است با ملاقات میان ترامپ و پوتین تداوم یابد بی هیچ تردیدی با وقفهای سی و پنج ساله، در انتهای تاریخی قرار میگیرد که در نتیجه آن اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید. پس از این فروپاشی پیمان ورشو خاتمه یافت اما پیمان ناتو نه فقط کماکان بر جای خود ماند بلکه بیشتر هم توسعه یافت. این همان چیزی است که در انتهای سال ۲۰۲۱ از طرف پوتین به عنوان اتمام حجت به اروپا و ناتو ابلاغ شد. ناتو را گسترش ندهید! در حقیقت ترامپ امروز بعد از سه سال تسلیح اوکراین توسط دول غربی و خود آمریکا با دور زدن اروپا به مهمترین خواست روسیه بعد از فروپاشی شوروی پاسخ داده است. این تا همینجا یک پیروزی بزرگ برای ناسیونالیسم روس است. اینکه اروپا چطور خواهد توانست وحدت خود را بعد از این واقعه حفظ کند و یا امنیت خود را با یک ناتوی تضعیف شده چطور تأمین میکند، ظاهراً دیگر امر خود اروپاست.
۲. کل وقایع پیرامون جنگ در اوکراین، بیش از آنکه با صلح طلبی و ختم جنگ تداعی شود رسمیت بخشیدن به انشقاقی است در قطب غرب بزرگ که نشانههای آن پیش از شروع جنگ در اوکراین آشکار شده بود . ختم جنگ البته مغتنم است امابنظر می رسد آنچه که در پیش روست آرامش پیش از توفان باشد! شکاف های تاریخی درون قاره قدیم تازه دارد سر باز میکند. و نزدیکترین هم پیمان آن با شخم زدن شالوده آنچه سرمستانه پس از فروپاشی شوروی با بمباران خاورمیانه و طلوع نظم نوین جشن اش گرفتند ؛ و تمام بنیاد شکلگیری غرب بزرگ پس از جنگ دوم را به تزلزل می اندازد. بوق ناهنجاری که در کنفرانس مونیخ زده شد در حقیقت صدای شکستن جریان غالب بر نظم مسلط جهانی پس از جنگ دوم بود. از دست رفتن این پیمان که ظرف توسعه سرمایه داری و تضمین اعمال هژمونی غرب بزرگ بر جهان بوده طبعا بمعنای شکست کامل آن نیست. به این دلیل ساده که آلترناتیوی موجود نیست. آنچه بنام جهان چند قطبی در قالب اتحادها و سازمان ها و توافقاتی به جلوی صحنه آمدهاند در بهترین حالت چالشگر همین نظم پسا جنگ دوم بودهاند از کانال نهادهای محصول آن توافقات: سازمان ملل، قوانین بین الملل، نهادهای حقوق بشر، دادگاه بینالمللی مجازات جنایات جنگی ….. همین نهادهایی که در سالهای اخیر از سوی آمریکا (و حتی اسراییل) چپ و راست به سخره کشیده شده و یا تعطیل شدند. مدعیان نظام چند قطبی جز آویزان شدن به این نهادهای محصول نظم پس از جنگ دوم جهانی، و تفکیک صف خود از غرب رو به زوال تا کنون در هیچ کجا منشاء چالش این نظم سود محور خود ویرانگر ضدبشر نبوده اند.
۳. با آنچه که تا کنون از سیاستهای ترامپ مشاهده شده صلح با «قدرت» و ختم جنگها در یک مقیاس جهانی نه ناظر برکاهش تنش هاست و نه بیانگر یک استراتژی جدید در مناسبات بین الملل. بحث نه بر سر استقرار صلح است و نه نشانی دارد از تمرکز بر بازگشت اقتدار به جامعه آمریکا. بودجه های موجود را از این کیسه به آن کیسه ریختن هر چیزی هست جز تمرکز استراتژیک بر توقف نزخ نزولی سود در آمریکا ، بازسازی صنایع به فنا رفته و بازگرداندن اقتدار به آمریکا. اینکه این سیاست در درون خود جامعه آمریکا با چه مقاومتی مواجه خواهد شد را آینده نشان خواهد داد. برنی سندرز همین اواخر با خوش بینی اعلام کرده که ما میتوانیم سیاستهای ترامپ رابه شکست بکشانیم. البته امکان اعتراضات اجتماعی در آمریکا مطلقاً منتفی نیست اما آنچه که سندرز و اغلب ناظران و منتقدین غربی میگویند چیزی فراتر از نقد به رویکرد ترامپ از زاویه گفتمان اقتدار گرایی در مقابل دمکراسی لیبرالی نیست. و اشتباه محض است اگر تصور کنیم که آنچه امروز در سپهر سیاسی غرب بزرگ میگذرد چالشی است میان اقتدارگرایی و نظام دمکراسی. این در واقع پایه همان دیدگاه جنگ طلبانه ای است که به نام دمکراسی جهان را به همین جایی رسانده که امروز هست. دول قدرتمند اروپایی به عنوان مهمترین قطب دفاع از دمکراسی لیبرالی در حالیکه احزاب فاشیست و راسیست (اقتدارگرا) از سر و کول پارلمان هاشان بالا میرفتند به «جنگ جنگ تا پیروزی» با روسیه اقتدارگرا رفتند. و خود راه را برای قدرت گرفتن بیشتر جریانات اقتدارگرا (نازیست، فاشیست، ….) در اروپا و آمریکا فراهم کردند.
هم محافل آکادمیک و هم اتاق های فکر بورژوازی غربی از سالها پیش مترصد یافتن پاسخی بودند به اینکه چگونه چین بدون تعهد به نظام دمکراسی و با حکومتی اقتدار گرا توانسته به رقیب آمریکا در حوزه اقتصادی تبدیل شود. و از همان زمان معلوم بود که بورژوازی بزرگ غرب آماده میشود تا حشو و زواید این دمکراسی دست و پاگیر را بعنوان راهی برای غلبه بر عقب ماندنش در حوزه رقابت اقتصادی کنار بزند. و ترامپ محصول همین رویکرد است. یکی از سناریوهای طرح شده در مواجهه با واقعیت جدید جهان مبتنی بود بر همراهی و به رسمیت شناختن جهان چند قطبی اما تحت رهبری آمریکا! نمونه دیگری که در یکی از سرمقاله های نشریه اکونومیست طرح شد (احتمالاً ژوئن ۲۰۲۰) بر این تأکید داشت که اگر آمریکا نمیتواند در این مسیر پیشقراول باشد باید کشورهای دیگر گامی به جلو بردارند. و در اینجا مشخصاً منظور آلمان بود که پیش از جنگ اوکراین و دوره پاندمی مترصد شرکت و دخالت در شکلگیری جهان چند قطبی شده بود. با جنگ اوکراین، و بسیج شدن غرب بزرگ در مقابل«اقتدارگرایان» شرقی مساله تغییر کرد. و امروز دور زدن اروپا، معامله با روسیه و عربده های صلح طلبانه ترامپ و تیمش ظاهرا پیوستن به همین راه را بدون یدک کشیدن دنیای قدیم از رمق افتاده (اروپا) نشان می دهد. جنگ و کشتار طبعا راهی جز به نیستی و نابودی ندارد اما اگر اکنون این رویکرد بزعامت ترامپ قرار است دست بالا را پیدا کند با توجه به بحران عمیق اقتصادی ای که گفته میشود یکی از عمیقترین و ساختاری ترین بحران های این نظام است؛ و همچنین با تجربه بشر معاصر از حل و فصل رقابتهای جهان سرمایه داری در دو جنگ ویرانگر جهانی، آنوقت روشن است که نمیتوان به این «صلح» به سادگی باور کرد. تجربه نشان داده که نضج یافتن این تنش ها پیش از تبدیل شدن به درگیری و جنگآشکار با هدف پیروزی قطعی یکی بر دیگری، میتواند با قربانی گرفتن از وابستگان دو سوی این جبهه ها و ویرانی و تخریب جوامعٍ بیشماری همراه شود.
ایران زیر تهدید بمب
ما نمیدانیم روسیه چه تعهدی را در مقابل سخاوتمندی ترامپ در حل و فصل جنگ در اوکراین تقبل کرده است اما میتوان تصور کرد که خلاص کردن پوتین از «مخمصه» اوکراین می تواند با خلاص کردن ترامپ از «باتلاق» خاورمیانه برای غرب و در اینجا مشخصاً آمریکا پاسخ بگیرد. پروسهای که حلقه های دیگرش پیشتر در سوریه آغاز شده بود. امنیت روسیه در اروپا در مقابل ختم قطعی غائله محور مقاومت در خاورمیانه با محوریت ایران. از دیدگاه ترامپ (و اسراییل) مهار ایران حلقه اصلی در آرامش در خاورمیانه است. سالهاست که بر متن قدرت فزاینده چین و شکلگیری اتحادها و ائتلاف های مختلف در چارچوب موسوم به جهان چند قطبی علیرغم وجوه بسیار نامتعین آن، نام ایران نیز در کنار چین و روسیه به دلایل مختلف بر سر زبان ها بوده است. حکومت ایران خصوصا در سالهای گذشته بر بستر عروج اعتراضات مردمی سعی کرده با بازی در این معادله قدرت شکل گرفته مفری برای تداوم حیات خود بدون حل معضلات جامعه بیابد. و البته کیست که نداند که در گزاره «چین، روسیه، و ایران» در برخورد به مجادلات جاری (از جمله اوکراین، غزه، کل خاورمیانه، …) حلقه ضعیف ایران است؟ این را هم در نوع مناسبات چین و روسیه با ایران میشود دید و هم خصوصا در تقابل آمریکا با ایران مشهود است. سیاست اعلام شده ترامپ در رابطه با ایران دقیقاً بر مبنای همین واقعیت است: آمادگی برای مذاکره و «عالی» شدن؛ و در غیر اینصورت چماق «قدرتمند» اسراییل که قرار است بمب های آمریکایی را روی ایران بریزد. به نظر میرسد ایران به عنوان حلقه ضعیف طرح شده در گزاره «چین، روسیه، ایران» باید هر چه زودتر از این پرانتز بیرون رانده شود. بحث بر سر جدی بودن یا نبودن خطر حمله نظامی به ایران نیست. حتی اگر تهاجم به ایران تنها محدود به مراکز هسته ای باشند یا فقط تهدید باشند، در شرایطی که معضلات عدیده اقتصادی و نابسامانی های اجتماعی عرصه را بر توده مردم بسیار تنگ کرده، نتیجه احتمالا نه تسریع سرنگونی بلکه تداوم عمر حکومت اسلامی است.
****
ما، مای سوسیالیست ایرانی موظفیم حتی به مشکلات عاجل امروز ایران فراتر از مرزهای ایران بیندیشیم. آنچه در شرف وقوع است شکلگیری نظم و نسقی است که از دل تنشها و اغتشاشات و احیاناً جنگهای گستردهتر بیرون خواهد آمد. ایستادن در مقابل خزعبلاتی که به عنوان راه حل برای غزه ارائه میشود همانقدر به ما مربوط است که به مردم فلسطین و اردن و سوریه و عربستان. تهدید جنگ علیه ایران و رها کردن مجدد سگ هار آمریکا در منطقه (اسراییل) همانقدر به ما مربوط است که به مردم دیگر کشورهای منطقه. ما موظفیم و باید به هر طریقی که ممکن است علاوه بر مبارزه در چارچوب کشوری به مقاومت منطقه ای در مقابل آنچه که میگذرد فکر کنیم. مساله بر سر شکل دادن به آینده ایمن و صلح آمیز برای زیست میلیونها مردم در مکانی است که از بخت بدشان در جایی متولد شدهاند که به اندازه موشک هایی که در صد سال گذشته خاکشان را شخم زدهاند، پیغمبر از آن برخاسته است. هر جنگی در خاورمیانه کل این صف بندی فرقه ای را یک بار دیگر به جلوی صحنه آورده، قدرت بخشیدّه، و بر پیچیدگی معضلاتش افزوده است. مساله بر سر موجه یا ناموجه بودن ادعای نتانیاهو مبنی بر تولد خاورمیانه جدید هم نیست. نه فقط نتانیاهو که حتی خود اسراییل بعد از نسل کشی سال گذشته تا اطلاع ثانوی باید خواب نقش آفرینی منطقه ای را ببیند. تنوع اتنیکی و مذهبی در منطقه کلاف سر درگمی بوده که تاریخا توسط قدرتهای بزرگ استعمارگر و استثمارگر به ابزاری برای تفرقه و نابسامانی تبدیل شده است. نباید اجازه داد که اولویت های این قدرتها یک بار دیگر سکوی قدرت گیری حکام و شیوخ مرتجع و فرقه های مذهبی شود. ترک برداشتن نظم مستقر همانقدر که امکان گشایشی رو به آینده بهتر است، میتواند از درون خود موجبات زایش هر مصیبتی را فراهم کند.